عاشقانه های منو آقایی جون مهربونم

متن مرتبط با «خانمی گل و گلاب و آقایی» در سایت عاشقانه های منو آقایی جون مهربونم نوشته شده است

هنوز چیزی معلوم نیست...هستی درمن یا نه؟؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز غروب و امروز غروب...p ولی باز احساس میکنم ک هستی... امشب رفتیم خونه مامان اینا شب نشین...از امل اومده بودن... مامان اصلا مارو دوس نداشت...از طرفی هم واسه اون موضوع نی نی ناراحت بودم کلا شب زشتی بود... ب اقایی تو تلگرام تو خونه مامانش گفتم ک شدم...ناراحت شده بود...ولی هی ب من الکی میگفت غصه نخوری دوس دارم این روزا زود بره.... نوشته شده در یکشنبه ۵ دی۱۳۹۵ساعت ۱:۲ قبل از ظهر توسط خانمی و آقایی|...

    ادامه مطلب
  • دوست دارم ک باشی...هرچی ک هستی

  • نیلوبلاگ

    و باز هم نمیدونم هستی یا نه وقتایی ک خونه هستم یکسره تو گوشی و اینترنت میچرخم ببینم میتونم بفهمم ک تو پسری یا دختر...!!! دیروز وقتی تو دندون پزشکی با خاله مهدیه حرف زندایی سحرو میزدیم ب این نتیجه رسیدم ک اگه دخترهم باشی واقعا شیرینی...!!! حتی دیشب با بابایی داشتیم دنبال اسم دختر میگشتیم...!! و باز هم دیشب من و بابایی و یه دنیا خواستن تو...و شب شیرین و عاشقانه ک التماسانه از خدا تورو خواستیم... دیشب دومین شب خواستن تو بود فرزندم... الان ک دارم اینو مینویسم کمرم ب شدت درد میکنه و رو مبل خونه خاله مهدیه دراز کشیدم و خاله داره بزور محمدحسامو میخوابونه...امشب هم جشن عقدکنان محمدناییج... ۹۵/۹/۱۸...۱۱:۵۱...

    ادامه مطلب
  • یه روز آفتابی...

  • نیلوبلاگ

    انگار مطمینم ک دیگه هستی... کمرم کمتر درد میکنه انگار خیلی زود ب بودنت عادت کردم بابا هنوز نیومده...رفته زمین فوتبالو خط کشی کنه ناهار ماهی درست کردم...منتظر اومدن بابایی امروز زندایی سپیده عمل داره....الان تو اتاق عمله ..... زندگیمو دوس دارم...انگار تازه از شهریور امسال عروسی کردیم...خونه جدید...ماشین جدید... ولی کلی چک و بدهکاری... ولی این وسط انتظار شیرین داشتن کودک درونم یه چیز دیگه است... این روزا رابطمون با داداشو نامزدش و مامان اینا زیاد خوب نیست...سر بحثهای الکی و بچگانه... امیدوارم همه چی ب روال عادی بر گرده... غروب میخوایم با ابجی و آقایی بریم دندون پزشکی شام خونه ابجی و شب نشین خونه رضا.... ...

    ادامه مطلب
  • ماهگرد عروسیمون مبارک...

  • نیلوبلاگ

    یک ماه از عروسیمون میگذره... خیلی خوش گذشت... خدایا شکرت... امروز با مامانی و آجی رفتیم سه شنبه بازار... آبجی سبد خرید گرفت...زدیم پارش کردیم...کلی خندیدم مامانی کلی وسیله ترشی و سبزی گرفت... دیروزم ک عید غدیر بود از پریشبش مهمون داشتیم...مامانی و آجی اینا شام خونمون بودن خداروشکر......

    ادامه مطلب
  • اولین محرمی ک باهم از خونمون میریم عزاداری...

  • نیلوبلاگ

    عزاداری هاتون قبول...چند روزه خونه مامانی هستیم...دیروز نذری داشتیمفرداهم واسه بابابزرگ خدابیامرز مسجد نذری داریم...جاتون خالی....خیلی خوش میگذره...دیروز غروب سومین خرید خونمونو کردیم...انقدر آقایی رو دوس دارم....دوستان من با گوشی میام نمیتونم عکس بذارم......

    ادامه مطلب
  • خانمی و اندر احوالات ما...

  • نیلوبلاگ

    سلاااام...خوبین؟؟؟ ممنونم از همه دوستای گلم ک باوجود اینکه من دیر ب دیر میام هنوزم بهم سر میزنن منو آقایی خیلی خوشبختیم درکنار هم... روزامون خیلی قشنگه...بهترین خونه عشقو داریم آخرشبامونو خیلی دوس دارم!!!! چون همیشه پر از صحبت و حرفای عاشقانه و ایناست... دستپختمم ک حرف نداره... آقایی خیلی دوسم داله اون هفته هم دیوار چینی خونمون شروع شده... خدارو بخاطر همه چی شکر... این هفته احساس کردم حاملم!!!داشتم دق میکردم از استرس...ولی خداروشکر نبودم... آخه تازه چهار ماهه ک عروسی کردیم دیگه عرضی نیست... فهلا خدافظ... یگانه جون دلم برای نوشته هات یه ذره شده بود......

    ادامه مطلب
  • خانمی دلش گرفته

  • نیلوبلاگ

    خانمی دلش گرفته... سلام عزیزای دلم نماز روزه هاتون قبول... دلم خیلی گرفته...تنهام...آقایی سرکاره چندوقته میخوام سربندی خونمون رو بگیریم موندیم توش...اوضاع شرکت آقایی اینا هم بیریخته...یه ماهی میشه آقایی غروبا میره تعمیرات مبل... دو روزی میشه ک من زنعمو شدم خلاصه دلم یه بغل اتفاقای خوب میخواد ک از یه جایی بیوفته... خدایا بندازش... هیجدهمین روزه ماه رمضان.و من روزه ندارممممم.امشب شب قدره... خدایا کمکمون کن...

    ادامه مطلب
  • روزگار بد

  • نیلوبلاگ

    شش ماهه ک ۴ تا از انگشتای آقاییه من دیگه نیست روزای خییییییلی بدی داشتم ۹ شهریور ۹۴ بدترین روز دنیا.... تمام خوشیهای زندگیمو برای همیشه با خودش برد......

    ادامه مطلب
  • یاد آوری روزای تلخ

  • نیلوبلاگ

    ممنون از لطف شما دوستان بله...حادثه ناشی از کار بوده... و ما چند ماه درگیر کارای بیمارستان و اینا بودیم آخه آقایی فلپ شکمی شدن... یعنی ۲۳ روز پوست شکمشو باز کردن دستش بصورت ثابت تو شکمشون بوده تا از اونجا تغذیه کنه... اینکه کتف و ایناش خسته میشد ب کنار...ولی دردی ک میکشید منو زجر میداد آخه مراقبت ویژه داشت و ما هر روز برای شستشو میرفتیم کلینیک ...و هر روز زخم هاش تازه تر میشد... روزام خیییییلی تلخ بود...دیدن آقایی تو بستر بیماری یک طرف و ترس از آینده طرف دیگه... خدا این روزا رو برای هیچ کس نیاره... خداروشکر یک ماهی میشه ک دوباره مشغول ادامه خونه سازی شدیم... دیروز گا...

    ادامه مطلب
  • خانمی و آقایی و خونه عشقشون

  • نیلوبلاگ

    سلام ۱۶ شبه که خونه خودمون میخوابیم دوسش دارم همه چی خوبه همه چی عالیه فقط دستای آقایی رو میبینم ته دلم ریش میشه امروز بارونیه و من خونه عمه خانومم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دوست دارم کامران و هومن | دوست دارم که | دوست دارم که دوست عیب مرا | یه روز آفتابی | سالگرد عروسیمون مبارک | روزگار بد | روزگار بد کرده با قلبم | روزگار بدیست | روزگار بدی شده | روزگار بدی است