خرید بک لینک
پریروز جمعه دلم خیلی گرفته بود...

سر نماز ظهر کلی گریه کردم...آقایی سرخونه بود...

شام خونه مامان اینا بودیم آخه از تهران اومده بودن...

آخرشب الکی بهانه میگرفتم و گریه میکردم...

آقایی هم سرما داشت و بیحال وسط حرف زدن و آروم کردنم میخوابید...

منم رفتم تو اتاق دیگه خوابیدم و گریه میکردم ک اومد و کلی نازم کرد و یه جمله اش آرومم کرد...

اونجایی که گفت...

من همه ی تلاشمو میکنم که تو تو زندگی غصه نخوری و همیشه بهت خوش بگذره...

بخدا من دوست دارم!!!

خوشبختی یعنی همین...

من آروم شدم

برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

صفحه بندی