هنوز چیزی معلوم نیست...هستی درمن یا نه؟؟!
-
تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 18:56
دیروز غروب و امروز غروب...p ولی باز احساس میکنم ک هستی... امشب رفتیم خونه مامان اینا شب نشین...از امل اومده بودن... مامان اصلا مارو دوس نداشت...از طرفی هم واسه اون موضوع نی نی ناراحت بودم کلا شب زشتی بود... ب اقایی تو تلگرام تو خونه مامانش گفتم ک شدم...ناراحت شده بود...ولی هی ب من الکی میگفت غصه نخو...
برای فرزندم...
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 7:54
نمیدونم الان هستی یا نیستی... حدودا ۳۶ ساعته ک من تو فکرم ک در من هستی یا نه ولی بهرحال من حواسم بهت هست... امیدوارم ک سالم و سلامت باشی... دیروز ک اولین روز بود خیلی برام دیر گذشت... بابایی هم اینجور ک میگفت...کل روز داشت ب تو فکر میکرد از صبح استرس...تند تند خرما خوردنامون...کمپرس آب یخ...نماز...د...
دوست دارم ک باشی...هرچی ک هستی
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 7:54
و باز هم نمیدونم هستی یا نه وقتایی ک خونه هستم یکسره تو گوشی و اینترنت میچرخم ببینم میتونم بفهمم ک تو پسری یا دختر...!!! دیروز وقتی تو دندون پزشکی با خاله مهدیه حرف زندایی سحرو میزدیم ب این نتیجه رسیدم ک اگه دخترهم باشی واقعا شیرینی...!!! حتی دیشب با بابایی داشتیم دنبال اسم دختر میگشتیم...!! و باز ه...
یه روز آفتابی...
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 7:54
انگار مطمینم ک دیگه هستی... کمرم کمتر درد میکنه انگار خیلی زود ب بودنت عادت کردم بابا هنوز نیومده...رفته زمین فوتبالو خط کشی کنه ناهار ماهی درست کردم...منتظر اومدن بابایی امروز زندایی سپیده عمل داره....الان تو اتاق عمله ..... زندگیمو دوس دارم...انگار تازه از شهریور امسال عروسی کردیم...خونه جدید...ما...
لحظات عاشقانه(17)
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
پریروز جمعه دلم خیلی گرفته بود... سر نماز ظهر کلی گریه کردم...آقایی سرخونه بود... شام خونه مامان اینا بودیم آخه از تهران اومده بودن... آخرشب الکی بهانه میگرفتم و گریه میکردم... آقایی هم سرما داشت و بیحال وسط حرف زدن و آروم کردنم میخوابید... منم رفتم تو اتاق دیگه خوابیدم و گریه میکردم ک اومد و کلی نا...
ماهگرد عروسیمون مبارک...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
یک ماه از عروسیمون میگذره... خیلی خوش گذشت... خدایا شکرت... امروز با مامانی و آجی رفتیم سه شنبه بازار... آبجی سبد خرید گرفت...زدیم پارش کردیم...کلی خندیدم مامانی کلی وسیله ترشی و سبزی گرفت... دیروزم ک عید غدیر بود از پریشبش مهمون داشتیم...مامانی و آجی اینا شام خونمون بودن خداروشکر...
اولین محرمی ک باهم از خونمون میریم عزاداری...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
عزاداری هاتون قبول...چند روزه خونه مامانی هستیم...دیروز نذری داشتیمفرداهم واسه بابابزرگ خدابیامرز مسجد نذری داریم...جاتون خالی....خیلی خوش میگذره...دیروز غروب سومین خرید خونمونو کردیم...انقدر آقایی رو دوس دارم....دوستان من با گوشی میام نمیتونم عکس بذارم...
خانمی و اندر احوالات ما...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
سلاااام...خوبین؟؟؟ ممنونم از همه دوستای گلم ک باوجود اینکه من دیر ب دیر میام هنوزم بهم سر میزنن منو آقایی خیلی خوشبختیم درکنار هم... روزامون خیلی قشنگه...بهترین خونه عشقو داریم آخرشبامونو خیلی دوس دارم!!!! چون همیشه پر از صحبت و حرفای عاشقانه و ایناست... دستپختمم ک حرف نداره... آقایی خیلی دوسم داله ...
خانمی دلش گرفته
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
خانمی دلش گرفته... سلام عزیزای دلم نماز روزه هاتون قبول... دلم خیلی گرفته...تنهام...آقایی سرکاره چندوقته میخوام سربندی خونمون رو بگیریم موندیم توش...اوضاع شرکت آقایی اینا هم بیریخته...یه ماهی میشه آقایی غروبا میره تعمیرات مبل... دو روزی میشه ک من زنعمو شدم خلاصه دلم یه بغل اتفاقای خوب میخواد ک از یه...
روزگار بد
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
شش ماهه ک ۴ تا از انگشتای آقاییه من دیگه نیست روزای خییییییلی بدی داشتم ۹ شهریور ۹۴ بدترین روز دنیا.... تمام خوشیهای زندگیمو برای همیشه با خودش برد...
یاد آوری روزای تلخ
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
ممنون از لطف شما دوستان بله...حادثه ناشی از کار بوده... و ما چند ماه درگیر کارای بیمارستان و اینا بودیم آخه آقایی فلپ شکمی شدن... یعنی ۲۳ روز پوست شکمشو باز کردن دستش بصورت ثابت تو شکمشون بوده تا از اونجا تغذیه کنه... اینکه کتف و ایناش خسته میشد ب کنار...ولی دردی ک میکشید منو زجر میداد آخه مراقبت وی...
خانمی و آقایی و خونه عشقشون
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:47
سلام ۱۶ شبه که خونه خودمون میخوابیم دوسش دارم همه چی خوبه همه چی عالیه فقط دستای آقایی رو میبینم ته دلم ریش میشه امروز بارونیه و من خونه عمه خانومم