خرید بک لینک
انگار مطمینم ک دیگه هستی...

کمرم کمتر درد میکنه

انگار خیلی زود ب بودنت عادت کردم

بابا هنوز نیومده...رفته زمین فوتبالو خط کشی کنه

ناهار ماهی درست کردم...منتظر اومدن بابایی

امروز زندایی سپیده عمل داره....الان تو اتاق عمله

.....

زندگیمو دوس دارم...انگار تازه از شهریور امسال عروسی کردیم...خونه جدید...ماشین جدید...

ولی کلی چک و بدهکاری...

ولی این وسط انتظار شیرین داشتن کودک درونم یه چیز دیگه است...

این روزا رابطمون با داداشو نامزدش و مامان اینا زیاد خوب نیست...سر بحثهای الکی و بچگانه...

امیدوارم همه چی ب روال عادی بر گرده...

غروب میخوایم با ابجی و آقایی بریم دندون پزشکی

شام خونه ابجی و شب نشین خونه رضا....

برچسب: یه روز آفتابی, نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 7:54

صفحه بندی