
دیروز غروب و امروز غروب...p ولی باز احساس میکنم ک هستی... امشب رفتیم خونه مامان اینا شب نشین...از امل اومده بودن... مامان اصلا مارو دوس نداشت...از طرفی هم واسه اون موضوع نی نی ناراحت بودم کلا شب زشتی بود... ب اقایی تو تلگرام تو خونه مامانش گفتم ک شدم...ناراحت شده بود...ولی هی ب من الکی میگفت غصه نخوری دوس دارم این روزا زود بره.... نوشته شده در یکشنبه ۵ دی۱۳۹۵ساعت ۱:۲ قبل از ظهر توسط خانمی و آقایی|...
ادامه مطلب
و باز هم نمیدونم هستی یا نه وقتایی ک خونه هستم یکسره تو گوشی و اینترنت میچرخم ببینم میتونم بفهمم ک تو پسری یا دختر...!!! دیروز وقتی تو دندون پزشکی با خاله مهدیه حرف زندایی سحرو میزدیم ب این نتیجه رسیدم ک اگه دخترهم باشی واقعا شیرینی...!!! حتی دیشب با بابایی داشتیم دنبال اسم دختر میگشتیم...!! و باز هم دیشب من و بابایی و یه دنیا خواستن تو...و شب شیرین و عاشقانه ک التماسانه از خدا تورو خواستیم... دیشب دومین شب خواستن تو بود فرزندم... الان ک دارم اینو مینویسم کمرم ب شدت درد میکنه و رو مبل خونه خاله مهدیه دراز کشیدم و خاله داره بزور محمدحسامو میخوابونه...امشب هم جشن عقدکنان محمدناییج... ۹۵/۹/۱۸...۱۱:۵۱...
ادامه مطلب
یک ماه از عروسیمون میگذره... خیلی خوش گذشت... خدایا شکرت... امروز با مامانی و آجی رفتیم سه شنبه بازار... آبجی سبد خرید گرفت...زدیم پارش کردیم...کلی خندیدم مامانی کلی وسیله ترشی و سبزی گرفت... دیروزم ک عید غدیر بود از پریشبش مهمون داشتیم...مامانی و آجی اینا شام خونمون بودن خداروشکر......
ادامه مطلب
عزاداری هاتون قبول...چند روزه خونه مامانی هستیم...دیروز نذری داشتیمفرداهم واسه بابابزرگ خدابیامرز مسجد نذری داریم...جاتون خالی....خیلی خوش میگذره...دیروز غروب سومین خرید خونمونو کردیم...انقدر آقایی رو دوس دارم....دوستان من با گوشی میام نمیتونم عکس بذارم......
ادامه مطلب
شش ماهه ک ۴ تا از انگشتای آقاییه من دیگه نیست روزای خییییییلی بدی داشتم ۹ شهریور ۹۴ بدترین روز دنیا.... تمام خوشیهای زندگیمو برای همیشه با خودش برد......
ادامه مطلب