سر نماز ظهر کلی گریه کردم...آقایی سرخونه بود...
شام خونه مامان اینا بودیم آخه از تهران اومده بودن...
آخرشب الکی بهانه میگرفتم و گریه میکردم...
آقایی هم سرما داشت و بیحال وسط حرف زدن و آروم کردنم میخوابید...
منم رفتم تو اتاق دیگه خوابیدم و گریه میکردم ک اومد و کلی نازم کرد و یه جمله اش آرومم کرد...
اونجایی که گفت...
من همه ی تلاشمو میکنم که تو تو زندگی غصه نخوری و همیشه بهت خوش بگذره...
بخدا من دوست دارم!!!
خوشبختی یعنی همین...
من آروم شدم
برچسب:
نویسنده: النا ابراهیمی